یاران


+ تاریکی

نشسته ایم در تاریک ترین جای روز. می گویی که نمیخواهی بروم و من با اصرارهای عقلانیم می خواهم که تمامش کنیم هرچه را که هست.

وقتی لب هایت را به هم میفشری تا بغضت نترکد غم در دلم به گل می نشیند.... باور نمیکنم...در چشمهایت میگردم تا مطمئن شوم بغض است. که بپرم کنارت بنشینم  و هرکاری بلدم بکنم که اشکت نریزد. زل میزنم به چشمهایت که «چته؟!» هنوز «هیچی» از دهانت خارج نشده که باز لب هایت را به هم فشار میدهی. این دفعه محکم تر که لب هایت سفید می شود. باز با التماس میپرسم چته که بلند میشوی که بروی . التماست میکنم که نرو!! و عین کودکی که مادرش به خاطر کار بد بچه او را تنها میگذارد و میرود و بچه التماس میکند و گریه میکند و داد میزند که مامان! و رفتنت را نگاه می کنم و چشمهایم تار میشود از اشک و دانه دانه فرو میریزد از گونه ام!

حاضرم تمام دنیا را با تمام خوبی بدی هایش بدهم اشکت را نبینم.

نویسنده : سعیده حشمتی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ سبز بود

ریگ‌ها وقتی به انگشتانش می‌رسید تسبیح خدا می‌کرد

موهایش روی شانه هایش می‌ریخت

خوشبو بود؛ به طوری که تا دو روز بعد هم بوی خوش او از جایی که گذر کرده بود می‌آمد

وقتی فوت کرد هیچ‌چیز نداشت جز زرهی که در نزد یهودی رهن کامل بود

پنج خصلت را ترک نمی‌کرد: لباسش از کرباس بود. مرکبش ساده. غذایش با بندگان و فقرا. نعلین هایش دست ساز و در سلام کردن پیشی می‌گرفت حتا بر بچه‌ها

در مجالس تکیه نمی‌کرد

هدیه را قبول می‌کرد حتا اگر آب بود

در چشمهای کسی خیره نمی‌شد و نگاهش را بین همه تقسیم می‌کرد

برای خدا عصبانی می‌شد اما برای خود هرگز

اکثرن سفید می‌پوشید و لباس مخصوصی برای روزهای جمعه داشت

معذرت خواهی افراد را قبول می کرد

تبسم می‌کرد نه قهقهه

هرگز فحش و ناسزا نداد و با لفظ لعنت با کسی برخورد نکرد

هرکه به محضر او می‌آمد بنده یا آزاد، از جایش بلند می‌شد

دستش را از دست کسی نمی‌کشید

اکثرن دو زانو می‌نشست و تا آخر جلسه می‌نشست

شیر و خرما را بهترین غذا می‌دانست

اگر برادر مؤمنی را سه روز نمی‌دید، اگر مریض بود به عیادتش می‌رفت و اگر به سفر رفته بود برایش دعا می‌کرد

نماز را با سرعت می‌‌خواند

در زمان فتح مکه جبرئیل آمد و گفت : «خدایت سلام می‌رساند و می‌فرماید این مکه است؛ می‌خواهی همه‌اش را برایت طلا کنم؟» فرمود : « نه؛ یا رب! دوست دارم روزی که سیر شوم بگویم الحمدلله و روزی که گرسنه باشم از تو سؤال کنم»

عمر می‌گوید بر پیامبر وارد شدم روی حصیر خوابیده بود به نحوی که اثر حصیر روی بدنش مانده بود. گفتم : آقا این چه وصفی است؟ فرمود : «مثل من و دنیا مثل مسافری است که در روی گرمی زیر سایه درختی لحظانی را به استراحت می‌گذراند و بعد از ساعتی آنجا را ترک می‌کند»

نویسنده : سعیده حشمتی ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

کلاس ادبیات دانشگاه شاید از هر کلاسی برای تو دوست داشتنی تر بوده از اول ورود به این دانشگاه لعنتی و این رشته‌ی لعنتی‌تر که بجنگی با استاد سر_ بد قضاوت کردن درباره‌ی فروغ و شاید شاملو و حتی سعدی... اما الان که به سال سوم رسیده ای دیگر رمقی برایت نمانده که بخواهی بجنگی. نه فقط با او...که با هیچکس.

***

کلاس ادبیات کلاس تنهایی‌های من است. کلاسی که هیچ کس را نمیشناسم و حتا کسی را هم که می  شناسم و میتوانم کنارش پچ پچ کنم تا کنارم می شیند، صدای آهنگ از پشت هندفونش حساب کار را دستم می‌دهد.

این کلاس ادبیات شده بود کلاس دلتنگی هایم برای خواهرم. چهار سالی میشود که ازدواج کرده و رفته. خانه‌شان دور نیست. زیاد هم می بینمش. اما دیگر نزدیکم نیست. شاید من از همه دور شده ام...

***

آمده بود خانه‌مان. از پشت آیفون که دیدمش بغض کرده بودم. نشست روی تخت و شروع کرد به شانه کردن موهایش که ریشه هایش تازه در آمده بود  و همرنگ بقیه‌ی موهایش نبود. لاغرتر نشده بود. اما هر دفعه که می‌آمد زیباتر از قبل بود. سنگینی نگاهم را احساس می‌کرد. "مامان میگه سعیده همه چیو به من میگه...هه! خوشه!...همه چیو بهش میگی؟"

سعی میکنم حرف بزنم تا نفهمد حالم را. "نه خب...چه جوری بهش بگم؟ تو بودی میگفتی؟"

"ولش کن...این اس ام اسه چی بود؟"

"توام ولش کن...بیخیال...پاکش کن"

زل می زند به چشمانم که خیس شده اند اما مقاوت میکنم در برابر جاری شدنش. لبانم را به هم فشار میدهم و بلند میشوم میروم جلوی آینه " نمیدونم چرا انقد لبام خشک میشه..."

***

می زنم بیرون از خانه. "باید برم یه چیزی بدم به دوستم. بمون تا بیام. تا شب بمون. باشه؟ قول بده.قربونت برم. زود میام"

با تاکسی میروم و با تاکسی برمیگردم. راه برگشت انقدر پر ترافیک است که حالم را بد میکند. سرم را میگیرم در دستهایم. سرم گیج میرود. "خانوم یکم پنجره تو میدی پایین؟ حالم خوب نیس."

 راننده و مرد کنار دستش انقدر با هم گرم صحبت شده اند که گویی چند سالی با هم دوستند. در راه مرد کنار راننده چارصدوپنجی را میبیند که بر پنجره اش زده: فروشی. "برو کنارش ببینیم چند میگه"

هشت و دویست میگفت و کمتر هم میگفت. گمش کردیم. اما شماره اش را برداشتیم که تماس بگیرد و معامله شان شود. دلار پایین آمده بود و جکوبس ارزان تر شده بود و شورای حل اختلاف جریمه‌ی ششصد و هفتاد هزار تومانی راننده را به صد و پنجاه تومان کم کرده بود و دختر کناری من همسایه مان بود دو سال پیش و اگر الان دو سال پیش بود او به خانه شان رسیده بود و برای دختر سمت چپی همه چی بهتر شده بود و برای من همه چی سخت تر الا اینکه رسیده ام به خانه و خواهرم که موهایش را رنگ کرده بود و ابروهایش را نازک و شکایت میکرد از اینکه نمیخواهد به پدر شوهرش بگوید:"بابا"!

 

نویسنده : سعیده حشمتی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

گویی با سخاوت غیرمنتظره ای می‌خواست تمامی حالات ممکن زیبایی خود را به من ارزانی دارد...

 

نویسنده : سعیده حشمتی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

(زن به دور نردبانی که مرد بالای آن نشسته و در حال نقاشی کردن سقف است، آرام راه میرود.)

زن: اگه علی نبود... شاید عاشقت میشدم... بعد زنت میشدم... با هم یه خونه میگرفتیم... واست غذا درست میکردم... دوتایی با هم میشستیم سره میزه شام.. من..نوشابتو یا لیوانه آبتو مینداختم... تو هم ظرفارو میشستی.

مرد : من ولی هیچیو نمینداختم. جلوی همه‌ی بطری ها و لیوانای دنیا وای میستادم. اصن پاورچین پاورچین راه میرفتم. حتا صدامم بلند نمی کردم. اون موقع من و تو...می فهمیدیم همه چی تو دنیا شکستنیه!

 

نسل جادویی

نویسنده و کارگردان: ایرج کریمی

 

نویسنده : سعیده حشمتی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

همه‌ی فکر و ذکرم شده بود امتحانهایم که بتوانم خوب آنها را بدهم و خیلی خوب روی‌شان تمرکز کنم. اما خوب خیلی چیزها از سفر ناگهانی مادرم و برادرم تا ماجرای آمدن حکم برای دوتا از دوستانم و پیگیری کار آن‌ها که نسبت به آن‌ها احساس وظیفه می‌کردم، مانع از درس خواندنم می‌شد. من هم که اصلا اهل «در طول ترم» درس خواندن نبودم و همه چیز مانده بود برای دقیقه نود. یک چیزهایی هم بود که از درون آزار دهنده بود مثل همین سوزش معده که مدتی بود دوباره برگشته بود سروقتم تا ماجرای دلتنگی‌های همه جوره که این یکی تحملش از همه سخت‌تر بود.

در یکی از همین روزها بود که داشتم از امتحان برمی‌گشتم و سوار تاکسی بودم. نمی دانم رادیو بود یا ضبط که آهنگ «زمستان» استاد شجریان را پخش می‌کرد، معده‌ام که از صبح شروع به سوزش کرده بود و محلش نگذاشته بودم دادش در آمد. یک جوری که تا حالا سابقه نداشت. دیگر تحملش خیلی سخت بود. در این فکر بودم که اگر بروم خانه کسی نیست من را به دکتر ببرد و زنگ بزنم خواهرم ازآن ور شهر بیاید و... که شنیدم راننده که داشت از داخل آینه من را می‌پایید که داشتم به خودم از درد می‌پیچیدم، گفت :«حالتون خوبه خانوم؟» گفتم :«نه...میشه منو ببرین دکتر؟» مرد خوبی بود و آدرس دکتر را گرفت و چند دقیقه بعد نشسته بودم در صف انتظار دکتری که هر وقت می رفتم پیشش به من می‌گفت : «چطوری دانشجو؟!» من هم می‌خندیدم و می‌گفتم : «آقای دکتر! شمام یه روزی دانشجو بودین‌ها!»

همین طور که به میز جلویم خیره شده بودم و داشتم به طرز حرف زدن منشی دقت می‌کردم که چقدر با آرامش به بیماری که دارد از تب می‌سوزد وقت می‌دهد، دیدم آقای بقل دستی یک نشریه را انداخت روی میز. همین‌جوری آن را برداشتم و برگرداندم. دیدم نشریه‌ی «ایراندخت» است که مدتی بود خیلی خوب از آب در می‌آمد و در این فضای بسته خوب دوام آورده بود. سریع ورق زدم و از صفحات سیاسی و ایران و جهان و غیره گذشتم تا رسیدم به قسمت تئاتر و سینما.

 یک مصاحبه بود با «پیام دهکردی» بازیگر تئاتر «رقص زمین» ساخته «حسین پاکدل» که از چند نفر خیلی تعریفش را شنیده بودم و خیلی دوست داشتم که حتما بروم ببینم اما نمیشد. شروع کردم به خواندن که این تیکه هایش برام خیلی جالب بود. مصاحبه کننده از او می‌پرسید که چرا یکی در میان کار می کند و چرا الان دوباره به فکر کار تئاتر افتاده است؟ که پیام دهکردی در جواب میگوید :

 

 « اما بعد از انتخابات چنان وضعیت روحی آشفته ای پیدا کردم و آن قدر حالم بد بود که این روش را انتخاب کردم تا از آن حال روحی خودم خارج شوم. به هر حال از عزیزترین پاره های تن من یعنی امیر جوادی فر که دانشجوی من بود کشته شد. الان راحت می توانم در این مورد صحبت کنم چون قوه قضاییه اعلام کرده که او در اثر شدت جراحات وارده کشته شد، امیر جوادی فر پاره تن من بود. هنوز هم که هنوز است در موبایلم اسمش را نگه داشته ام و شب ها قبل از خواب اسمش را می آورم و نگاه می کنم و می گویم یعنی امیر دیگر به من sms  نمی دهد؛ «آقا دلتنگتیم!»، «آقا کی ببینمت؟». من پاره ی تنم را از دست دادم.

 

دانشجویان من عشق های زندگی من هستند و من بی نهایت دوستشان دارم. اینها بچه هایی هستند که من باید به آن ها امید می دادم و می گفتم ناامید نشوید، وقتی این اتفاق افتاد احساس کردم دارم از درون ویران می شودم و با توجه به شناختی که از خودم داشتم، احساس کردم بحران های جدی دارد مرا تهدید می کند. بنابر این به خودم آمدم و گفتم باید کار کنم. در واقع من الان دارم با این کارها به نوعی تراپی می کنم.

 

هنوز دلم برای امیر تنگ می شود. بچه های همدوره اش را می بینم، می ریزم به هم. بچه ای که ترانه سرا بود، قصه نویس بود و صدای زیبایی داشت. وقتی که من این خبر را شنیدم گفتم ای کاش من به جایش رفته بودم چون من 10 سال از او بیشتر زندگی کرده بودم. بعد از این کار من باید چه کار می کردم؟ آیا باید می نشستم گریه و زاری می کردم؟ گفتم نه، این به دور از تنفس در فضای اندیشه است. احساس کردم باید کارکنم و نباید خسته شوم.»

 

این حرفها را از یک هنرپیشه شنیدن حال و هوای دیگری داشت. بغض گلویم را گرفته بود و داشتم به همه‌ی کسانی فکر می‌کردم که به چه راحتی عزیزی را از دست داده بودند. بر اثر شدت جراحات!! به قول یکی از اساتید که می‌گفت گلوله فقط اولش درد دارد و می‌سوزاند، افتادم و به این فکر کردم که نزدیکان این جوانان چقدر بیشتر عذاب می‌کشند وقتی که متهم ردیف اول بازداشتگاه کهریزک ارتقاء درجه می گیرد یا رئیس قوه‌ی قضائیه ماجراهای اتفاق افتاده در این بازداشتگاه را از مسائل حاشیه‌ای می‌داند یا شرایطی پیش می‌آید که پزشک آنجا به دلیل مسمومیت غذایی کشته می‌شود.

وقتی چنین شرایطی برای دانشجویان مملکت که امیدها و سرمایه های کشورند به وجود می‌آورند، به خودشان و خانواده‌هایشان حق میدهم که به فکر رفتن بیافتند. رفتن به جایی بهتر و آرام‌تر. رفتن به جایی که بچه‌ای را که با هزار امید و آرزو بزرگ کرده‌ای به راحتی از دست ندهی.

وقتی می‌بینم که دوستان دانشجویم همه به فکر رفتن هرچه زودتر از ایران هستند به هر جایی که بشود و به هر قیمتی که باشد، حس می‌کنم دارم تنها می‌شوم. دلم می‌گیرد و حتی گاه به این فکر می‌کنم که شاید خدا هم به این نتیجه رسیده که «ایران دیگه جای موندن نیست!»

سوزش معده و امتحان و نبودن خانواده و تنهایی و حکم و درس و همه‌ی این‌ها از یادم رفته است و فقط دلتنگی‌ست که با حجمی بیشتر از همیشه به سراغم آمده و روحم را مچاله میکند. صدای منشی از جا می‌پراندم که می‌گوید: «خانوم! با شمام..نوبت شماست!»

داخل اتاق می‌شوم و صدای کلفت تر از همیشه‌ی آقای دکتر که این‌دفعه سوالش با همیشه فرق داشت که پرسید : «گرفته ای دانشجو؟!»


پ.ن 1 : این یادداشت را قرار بود نشریه‌ی «اندیشه» در دانشگاه چاپ کند که به دلیل فضای باز(!!!) در دانشگاه چاپ نشد و نشریه هم به فضل توقیف دست یافت.

پ.ن 2 : دوجای این مطلب به همت یکی از دوستان اصلاح شده بود. اما من هرچه گشتم متن اصلاح شده را نیافتم. همینجا از این دوست عزیز عذرخواهی می‌کنم و مراتب تشکر خود را اعلام می‌کنم.

 

 

نویسنده : سعیده حشمتی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آقا!

آقای ح؛

آقایی که کفشتان تایگر اصل است اما پشتش را "محض راحتی" خوابانیده اید؛

آقایی که عطرتان از صدتا دیورِ مردانه خوشبوتر است؛

آقایی که در همه‌ی عکس ها چهره‌تان نگران است؛

آقایی که هوایمان را همه جوره دارید؛

آقایی که همه از اخلاق خوبتان می‌گویند و من از خودتان!

آقایی که پنهانی از من عکس می‌گیرید؛

آقایی که شانه کردن موهایتان از نان شب برایتان واجب تر است؛

آقایی که وقتی به من گوش می‌دهید دهانتان باز می‌ماند،

آقایی که اگر کسی گرفتارتان شود، گرفتارش نمی‌شوید...

 

 

دلم گاه برایتان سخت تنگ خواهد شد آقا!

 

پ.ن : این نوشته را با جرأت می گویم که به تقلید از ص.ص نوشتم.خودش می داند! تا باشد از این تقلیدها...

 

نویسنده : سعیده حشمتی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پیرزن

دمغ‌تر از همیشه وارد مترو می‌شوی و می‌دانی امروز قطعن حالت از شلوغی به هم می‌خورد. ایستگاه اول است و جای خالی برای نشستن پیدا می‌شود.چند ایستگاه را می نشینی و خستگی‌ات در نرفته پیرزنی وارد می‌شود. از خمیدگی قامتش خجالت می‌کشی و بلند می‌شوی تا به جایت بنشیند.جلویش می‌ایستی و او مدام ازت تشکر می‌کند. مدام از پیری‌اش گله می‌کند و غر می‌زند. می‌گذاری بگوید تا شاید آرام شود. مترو ترمز وحشتناکی می‌کند و تو که تقریبن نزدیک بوده با مخ به زمین بیایی خودت را نگه می‌داری و می‌ایستی. پیرزن لبخند می‌زند و می‌گوید : «من اگه جای تو بودم حتمن الان تا اون تهِ مترو قل خورده بودم...»  به زور خودت را جمع و جور می کنی و نگاهت میکند...چشمانش پر از اشک است و خیلی جلوی خودش را می گیرد تا گریه نکند. حس می‌کنی چقدر غم در این نگاه و این جمله بود.

صندلی کنارش خالی می‌شود و تو می نشینی. سرش به زور به شانه ات می رسد.همچنان دارد نگاهت می‌کند. نگاهت را از نگاهش میدزدی و او به روبه رو زل می زند. دلت می خواهد دست هایت را دورش حلقه کنی و درست عین بچه ها فشارش دهی...سرش را بی تعارف روی شانه‌ات می‌گذارد و تو تنها لرزش شانه‌هایش را حس می‌کنی... اشک‌هایت جاری می‌شود...اما خیلی مواظبی تا شانه‌ات نلرزد...مبادا پیرزن سرش تکان بخورد...

 

نویسنده : سعیده حشمتی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد